ملايم باش ؛ زيرا هرکه ملايم باشد، همواره ازدوستي کسانش برخوردار مي شود . [امام علي عليه السلام]

درد و دل هاي من و ني ني
   1   2      >
نويسنده :  پريسا
تو آرام آرام خواهي مرد.
اگر سفر نکني.
اگر مطالعه نکني.
اگر به نجوا هاي زندگي گوش فرا ندهي.
اگر قدر خود را نداني.

تو آرام آرام خواهي مرد.
آن هنگام که نفست وخواسته درونت را پايمال کني.
زماني که اجازه ندهي ديگران به تو کمک کنند.

تو آرام آرام خواهي مرد.
اگر بنده عادات خويش شوي.
هر روز بر مسير قبلي قدم برداري.
در روز مرگي خود تغييري ايجاد نکني.
رنگهاي نو براي پوشش خويش انتخاب نکني.
يا با آنها که تو را نمي شناسند صحبت نکني.

تو آرام آرام خواهي مرد.
اگر از احساسات و هيجانات آشفته که درخشش را به چشمانت ارزاني مي بخشند و تپشهاي قلبت را استوار تر مي سازد دوري کني.

تو آرام آرام خواهي مرد.
اگر زندگي خود را تغيير ندهي آن هنگام که از کار يا عشق خود راضي نيستي.
اگر از اطمينان به عدم اطمينان خطر نمي کني.
اگر به دنبال روياهايتان نمي روي.
واين اجازه را به خود نمي دهي که حتي يک بار در طول زندگي از فرمان عقل خويش فرار کني.
زندگي را امروز آغاز کن.
امروز خطر کن.
امروز کاري کن.
نگذار آرام آرام بميري.
خوشحالي را فراموش نکن.

پابلو نرودا
آرام آرام مردن
سه‏شنبه 21/3/1387 ساعت 12:19 عصر
نويسنده :  پريسا

سلام


واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي از دست تنبلي!!


هر دفعه به خودم ميگم از اول ترم درس ميخونم نميذارم حجم درسام مثل کوه يخ بزرگ و شکست ناپذير بشه. اما ......


بازم امتحانا نزديکه و محتاج دعاييم!!!!!!!!!!


سه‏شنبه 31/2/1387 ساعت 7:9 عصر
نويسنده :  پريسا
خاطرم نيست تو از باراني
                            يا که از نسل نسيم
                                                هرچه هستي گذرا نيست هوايت.بويت
فقط آهسته بگو
                     با دلم ميماني؟
باران
يکشنبه 26/12/1386 ساعت 6:54 عصر
نويسنده :  پريسا
نه !


کاري به کار عشق ندارم


                               من هيچ چيز و هيچ کس را ديگر


                                                                       در اين زمانه دوست ندارم


انگار


                 اين روزگار چشم ندارد من و تو را


                                                             يک روز خوشحال و بي ملال ببيند


زيرا هر چيز و هر کس


                        که دوست تر بداري


                                       حتي اگر يک نخ سيگار يا زهر مار باشد


                                                                                   از تو دريغ ميکند


پس با همه وجودم خود را زدم به مردن


تا روزگار ديگر کاري به کار من نداشته باشد


اين شعر را هم نا گفته ميگذارم  ....


تا روزگار بو نبرد ....


                          گفتم که ...


                                   کاري به کار عشق ندارم !


                                                                                                                   قيصر امين پور

روزگار
يکشنبه 26/12/1386 ساعت 11:17 صبح
نويسنده :  پريسا

عجب صبري خدا دارد!


اگر من جاي او بودم


همان يک لحظه ي اول،


که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان


جهان را با همه زيبايي و زشتي


بروي يک دگر ويرانه مي کردم


**


عجب صبري خدا دارد!


اگر من جاي او بودم


که در همسايه ي صد ها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم


نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم


بر لب پيمانه مي کردم


**


عجب صبري خدا دارد!


اگر من جاي او بودم


که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين


زمين و آسمان را


واژگون، مستانه مي کردم


**


عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


به عرش کبريايي، با همه صبر خدايي


تا که مي ديدم عزيز نابجايي، ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد،
گردش اين چرخ را


وارونه ، بي صبرانه مي کردم


**


عجب صبري خدا دارد!


اگر من جاي او بودم


که مي ديدم مشوش عارف و عامي، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوزِ مردم کش


به جز انديشه ي عشق و وفا معدوم هر فکري


در اين دنياي پر افسانه مي کردم


**


عجب صبري خدا دارد!
چرا من جاي او باشم؟


همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشتکاري هاي اين مخلوق را دارد


وگرنه من به جاي او چو بودم


يک نفس کي عادلانه سازشي


با جاهل و فرزانه مي کردم


عجب صبري خدا دارد، عجب صبري خدا دارد...



«شعر از معيني کرمانشاهي»



پنجشنبه 23/12/1386 ساعت 10:42 صبح
نويسنده :  پريسا

دلتنگم


         و ميدانم


                       که ميداني چرا  !!!!!!!!!!!!!!!!!!


 


          به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم


 


پنجشنبه 4/11/1386 ساعت 6:8 عصر
نويسنده :  پريسا
+ ...

سلام
اين روزا حالم يه جوريه!! حال و هواي غريبي دارم. حتي خودمم نميدونم دلم چشه!! نه زميني ام و نه آسموني! نميخوام هيچ جا باشم. نه خواسته ي زميني دارم و نه آرزوي آسموني. نميدونم کدوم يک از شما تا حالا اين حس رو تجربه کردين!! ميتونين کمکم کنين؟!!!


شنبه 24/9/1386 ساعت 7:23 عصر
نويسنده :  پريسا

حسِ غريبي است دوست داشتن . و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد .. ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم . هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر . تقصير از ما نيست ؛


تماميِ قصه هايِ عاشقانه اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند . تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست . و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ، آويزهء گوشِ‌مان شده‌است . يکديگر را مي‌آزاريم


ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق شيداترست . و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء ماندگارتري خواهد شد . به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ، آتشي به پا مي‌کنيم و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ جنونِ عشق مي‌فرستيم .


چه باک ؟! هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند . عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام : واي چه خواستني ام من...! هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد ! هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند ! چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام


مرحبا به من ، آفرين به من ...! ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد . خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم . بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند . به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد. بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است... چه مظلومانه بازيچه بازيِ ظالمانه‌ام شده است. بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم


بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم... با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد مي‌شويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم... غافلانه سرخوشيم و عاجزانه ظالم ؛ و عاشق ، محکوم است به مدارا، تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد... اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.


اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است. و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد


در آن هنگام که بوته ي خار برروي زمين تنهابود خداوند گل سرخي را در کنارش رويانيد آن گل در کنار ان بوته ي خار شکفت خداوند بر گشت و آن گل را از روي زمين با خود به آسمان برد اما........ آن گل ديگر هرگزنشکفت نشکفت! آري ان گل ريشه اش رادرکناران بوته ي خار جا گذاشته بود در آن هنگام خداوند گريست گريست و عشق را آفريد


 


جمعه 16/9/1386 ساعت 9:36 عصر
نويسنده :  پريسا
اگه يه روزي خواستي گريه کني منو صدا کن ، قول نميدم بخندونمت ، اما ميتونم باهات گريه کنم.
اگه يه روز حوصله حرفاي کسي رو نداشتي من رو صدا کن ، قول ميدم حرف نزنم ولي به حرفات گوش ميدم.
ولي اگه يه روز صدام کردي و جواب ندادم ، سراغم رو بگير چون اون لحظه حتما بهت احتياج دارم.

پنجشنبه 15/9/1386 ساعت 12:17 عصر
نويسنده :  ني ني

بازم شلام
ببخشين ديل اومدم........ آخه واسه خودم دليل دالم.........
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخهههههههههههه من تولدم بود


همش درگير کاراي تولدم بودم..


منو ببخشين. لاستي چن تا عکس گلفتم بعدا ميذالم تو  وبلاگ...........


باي باي


سه‏شنبه 13/9/1386 ساعت 12:25 عصر
نويسنده :  پريسا
توي قاب سرد اين آينه‌ها، تصوير آدمکي، شکسته بود.
آدمک خسته و غمگين و سياه، روبروي آينه نشسته بود.
تو چشاش، ابراي بارون زده‌ي تلخ و سياه، رو لباش،
قصه‌ي دلتنگي تو، قصه‌ي دلتنگي ما، نشسته بود.
کي با دشنه‌هاي کين، کي با داس عشق و دين،
بريده ريشه‌هاي، اين آدمک رو از زمين؟
واسه اين آدمک شهر گناه، آسمون ، رنگ رهايي رو نداشت.
قفس تيره و تاريکه زمين، واسه‌ي آدمکم جايي نداشت

سه‏شنبه 13/9/1386 ساعت 12:6 عصر
نويسنده :  پريسا
انکه مي گفت دوستم دارد
عاشقي نبود که به شوق من امده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان اوازي بود
که من گمان مي کردم
ميگويد:
دوستت دارم

سه‏شنبه 13/9/1386 ساعت 12:1 عصر
نويسنده :  پريسا

بغض نکن بهار من، بغض تو آبم مي کنه
گل اشکاي چشات، خورد و خرابم مي کنه
بغض نکن که قلب من، تو سينه پرپر مي زنه
آخه اون چشماي تو ،تموم دنياي منه


سه‏شنبه 29/8/1386 ساعت 11:47 صبح
نويسنده :  پريسا

دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،
از آدمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،
از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره


ديروز به رسم عاشقي خنديدم ديروز به چشمان تو دل بخشيدم امروز من و درد و دوري و تنهايي عمري ز همين حادثه مي ترسيدم


سه‏شنبه 29/8/1386 ساعت 11:41 صبح
نويسنده :  ني ني

شلام
خووفين؟ من تازه اوومدم. اشمم ني نيه. قشنگه مگه نه؟
4 شالمه. دختلم. مدرسه هم نميلم.
از اين به بعد ميخوام حرفاي نيني ايمو براتون بگم
خب مامانم داله صدام ميکنه (نميدونه من وبلاگ بازي ميکنم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)



من بايد بلم.
باباي

ني ني
دوشنبه 28/8/1386 ساعت 10:31 صبح
   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[21/3/1387- 12:19 ع] آرام آرام مردن
[31/2/1387- 7:9 ع] امتحان
[26/12/1386- 6:54 ع] باران
[26/12/1386- 11:17 ص] روزگار
[23/12/1386- 10:42 ص] صبر خدا
[4/11/1386- 6:8 ع] دلتنگي
[24/9/1386- 7:23 ع] ...
[16/9/1386- 9:36 ع] من
[15/9/1386- 12:17 ع] قول ميدم
[13/9/1386- 12:25 ع] تولد
[13/9/1386- 12:6 ع] آدمک
[13/9/1386- 12:1 ع] دروغ
[29/8/1386- 11:47 ص] چشم
[29/8/1386- 11:41 ص] ....
[28/8/1386- 10:31 ص] نيني
[همه عناوين(20)]
فهرست
2615 :کل بازديدها
6 :بازديد امروز
12 :بازديد ديروز
درباره خودم
درد و دل هاي من و ني ني
مدير وبلاگ : پريسا[18]
نويسندگان وبلاگ :
ني ني
ني ني (@)[2]


دلنوشته درباره دل شکسته من هر چه ميخاهد دل تنگت بگو
حضور و غياب
لوگوي خودم
درد و دل هاي من و ني ني
جستجوي وبلاگ من
 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

لوگوي دوستان








لينک دوستان
سلطان غم
سلطان غم
اشتراک

نام:

ايميل:

 
طراح قالب